نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
كتاب تبعيد
 
 
 
 
 
 

                همسايه

كتاب تبعيد

 

صفحه اصلی

بايگانی نوشته ها پست الکترونيک

جمعه، 16 خرداد، 1382

مرده شويانه

پسرك مي آيد و از من مي پرسد : آغا مي خوايد روي قبرتون آب بپاشم ؟
ابراهيم ردّ چشم هاي پسرك را دنبال مي كند و و به نرده هاي قبرستان نگاهي مي اندازد . وقتي رويش را برمي گرداند به چهره ي پسر نگاهي مي كند و مي گويد : « حالا كه نمي شه نمي بيني كنارش نشسته ان ؟! »
پسرك دله و ظرف زردرنگش را برمي دارد و به آن سمت قبرستان مي رود . وسط راه توقفي مي كند و به پيرمردي كه كنار قبري نشسته و سر بر زانو گذاشته است مي گويد: آغا مي خوايد روي قبرتون آب بپاشم ؟
پيرمرد سرش را بلند مي كند و توي چشم پسرك خيره مي شود و مي گويد : از اين حرفا گذشته پسرجون !
پسرك مي رود . يك رديف جلوتر جواني كه كنار قبري ايستاده است به او مي گويد : پسر جون روي اين قبر آب بپاش !
و به قبر زير پايش اشاره مي كند . پسرك لب خندي كوتاه از سر رضايت مي زند و كنار قبر مي آيد . دلّه را پايين مي آورد و و سر آن را كج مي كند . آب روي قبر راه مي گيرد . جوان مي گويد : اين جوري نه پسرجون ، بپاش !
پسرك لب خند شيطنت آميزي مي زند و عقب مي رود . به جوان نگاه مي كند و برقي توي چشمانش مي زند . مي گويد : آماده اي ؟!
و جوان خنده كنان پاسخ مي دهد . تو كارت نباشه !
پسرك دلّه را عقب مي برد و آب داخل آن را به شدت روي قبر مي پاشد . جوان كه دست هايش را صليب وار از هم باز كرده است قهقهه مي زند . قهقهه اش كه تمام مي شود يك دور ديگر شروع به خنديدن مي كند . پسرك هم خنده اش گرفته است . بي آن كه حرفي بزند دور مي شود . يكي دو بار لب خند زنان از پشت سر نگاهي به جوان مي كند . جوان كه هنوز آب از سر و رويش مي چكد با صداي بلند از پسر مي پرسد : فردا مي توني بياي ؟
پسرك بدون آن كه سر برگرداند شانه هايش را بالا مي اندازد ، و داد مي زند : شـــايـــــد !

پيام‌هاى ديگران

دوشنبه، 12 خرداد، 1382

صعود

اين درست ولي آسانسور بالا نمي رفت ! اول آن مرد توپر بود . بعد من آمدم . مرد توپر دكمه ي طبقه ي هفتم را زده بود . من دكمه ي طبقه ي سوم را زدم . بعد آن زن دوان دوان سر رسيد .ظرفيت آسانسور چها ر نفر بود . زن دكمه ي طبقه ي چهارم را زد ؛ و در بسته شد . آسانسور از جايش تكان نخورد . يك لحظه همه چشم دوختيم به شمارش گر بالاي در . از جايش تكان نمي خورد . مرد توپر صدايي از توي گلويش در آورد . و بعد دكمه ي طبقه ي هفتم را دوباره فشار داد . خبري نشد . يك لحظه به آن زن و من نگاه كرد . گفتم : « شايد اين دكمه خرابه ؛ دكمه هاي ديگه رو بزنيد ! » مرد دكمه ي طبقه ي ششم را زد . خبري نشد . بعد همين طوري شروع كرد دكمه ها يكي يكي زدن . هيچ اتفاقي نيفتاد . زن گفت :« شايد سنگين شده ! » مرد توپر گفت : « ولي اينا كه ظرفيتش چار نفره ! » و به تابلوي كوچكي كه بالاي در بود اشاره كرد . زن گفت : « open ش رو بزنيد ! » مرد دكمه ي open را فشار داد . در صدايي كرد و باز شد . زن مي دانست بايد بيرون برود . بعد مرد توپر دكمه ي طبقه ي هفتم را فشار داد ؛ و در بسته شد . ولي باز آسانسور از جايش تكان نخورد . مرد توپر گفت : « يعني چه ؟ » دكمه ي open را فشار دادم ، و بعد از باز شدن در بيرون رفتم . مرد باز دكمه ي طبقه ي هفتم را زد ؛ و در بسته شد . من و زن نگاهي به هم انداختيم . بعد چشم دوختيم به شمارش گر بالاي در . صداي ضربه هاي انگشتان مرد توپر روي دكمه ها از پشت در به گوش مي رسيد . چند لحظه بعد د ر باز شد ؛ و مرد توپر بيرون آمد . زن تو رفت ؛ و دكمه اي _ شايد مال طبقه ي چهارم _ را زد . در بسته شد ؛ و يك آن ديديم شمارش گر از جا جهيد . يك ... دو ... سه ... چهار . بعد مدتي روي چهار ايستاد . مرد توپر پوزخند مي زد . دكمه ي بيرون آسانسور را فشار داد . لحظاتي بعد شمارش گر روي شماره ي سه آمد . بعد دو . بعد يك . بعد هم صداي پايين آمدن آسانسور را شنيديم ؛ و در باز شد . به مرد توپر تعارف كرد . تو رفت و دكمه ي لعنتي اش را فشار داد . باز هم اتفاقي نيفتاد . بيرون آمد . من تو رفتم و دكمه ي طبقه ي سوم را فشار دادم . در بسته شد ؛ و آسانسور يك لحظه از جا كنده شد .
مرد آن پايين حتماً دارد پوزخند مي زند .

پيام‌هاى ديگران

یکشنبه، 11 خرداد، 1382

دشمنان حکومت

سوژه از فاضل العزاوی


توی کافه ی « سمر » بوديم که ريختند و همه را گرفتند . همه را . از دم . از جمله شريف الربيعی و رشدی العامل را .
آن ها اسم های لنين و مارکس و فهد و عفلق را شنيده بودند ... اما ... سارتر ، بکت ، جويس ... اين ها ديگر کی بودند !؟
فکر کردند لابد قضيه به يک تشکل جديد کمونيستی مربوط است . يکی از آن ها پرسيد که کمونيست هستيم يا بعثی يا وطن پرست ؟ يکی مان گفت : « اين حرفا چه معنی داره ؟ می خوای مارو بترسونی ؟ » يکی غش کرده بود ... يا تظاهر به غش می کرد . شريف گفت : « نمی بينی داريم از ترس قالب تهی می کنيم !؟ بنويس ما نيهيليست ايم ! » مأمور پرسيد : « معنی اش چيه ؟ » شريف گفت : « يعنی نه کمونيست ايم ، نه بعثی ، نه وطن پرست ! » مأمور تعجب کرده بود : « اگر هيچ کدوم از اين ها نباشيد پس حتماً جزو بی بند و بارها هستيد ! »
رشدی ـ که کم تر کسی لب خندش را می ديد ـ قهقهه ی بلندی کرد و گفت : « درست زدی توی خال رفيق ! درست زدی توی خال ! » و مأمور را در بغل گرفته بود .
ول مان کردند . چون در ليست دشمنان حکومت نبوديم . ولی نصيحت مان کردند که از اين به بعد توی کافه که هستيم کم تر بحث و جدل کنيم .
ما هم تا سال ۱۹۸۹ که رشدی فوت کرد ديگر با او حرفی نزديم .

پيام‌هاى ديگران

چهارشنبه، 7 خرداد، 1382

اعلاميه

پسرك پشت سر پدرش مي آمد . توي دست راستش يك سطل سفيد كوچك بود كه سريشم از ديواره هاي آن بالا زده بود . با دست چپ يك دسته اعلاميه زير بغل زده بود .
پدر پا سست كرد و پسرك نزديك بود با پدر تصادف كند . ايستاد و مفش را بالا كشيد . پدر رو به پسرك برگشت و پسرك سطل را بالا آورد . پدر چوب را داخل سطل گرداند و آن را روي ديوار كشيد .
سوز مي آمد و پاچه هاي خاكستري شلوار پسرك توي باد تكان مي خوردند . دست چپ پسرك توي جيب شلوارش بود و با ساعد و بازو اعلاميه هاي لوله شده را نگه مي داشت . لكه هاي خاكستري روي گونه هاي رنگ پريده ي پسرك دويده بود .
پدر خطوطي بي معنا روي ديوار كشيد و چوب را توي سطل پرت كرد . پسرك مفش را بالا كشيد . پدر يك اعلاميه روي ديوار چسباند . . . و رفتند .

پيام‌هاى ديگران

چهارشنبه، 7 خرداد، 1382

خودکشی

وقتی به طرفش رفتم فقط دو سه قدمی به جلو برداشت .
فکر کردم متوجه من نشده است . از رو به رويش آمدم ، و دم پايی را مقابل چشمانش تکان دادم . شاخک هايش از وسط خميده شده بودند و لــــس ، روی زمين کشيده می شدند . کف آشپزخانه چرب و سياه بود . بزرگ بود . شايد دو برابر سوسک ها ی معمولی ؛ و سياه سوخته .
دم پايی را پايين آوردم . سنگين ، بی حوصله و نوميد تنها رويش را به طرف چپ گرداند . و همان جا ماند .
دم پايی را روی او کوبيدم . و همان جا ولش کردم .

پيام‌هاى ديگران

دوشنبه، 5 خرداد، 1382

گفتمان

خانه را هياهو برداشته است . مادر دارد تدارك يك مهمانىمفصل را مى بيند و پسر در حال تدارک يك مسافرت است .
- مادر شناسنامه ام کجاست ؟
- تو کمده ، بگرد .
- گشتم ؛ نيست !
- پتوها را بردار ، شايد زير پتوها افتاده !
- تو قوطى نبود ، گشتم !
- شايد به جارختى آويزونه ، خودت كجا انداختيش ؟
- نمي دونم ، شما برنداشتيد ؟
- نه ... ديروز لباس شستى ؟
- آره شايد توى راه ازمون كارت شناسايى بخوان !
- پس شايد هنوز روى بند باشه !
- آره ولى الان نيست !
- پس كجا رفته !؟
- نمي دونم ... ايناهاش ، پيدا شد ... زير قوطى بود !
- نگفتم !





پيام‌هاى ديگران

دوشنبه، 5 خرداد، 1382

بن بست

گرگ نر آن ها را در حالت ناشايستی ديده بود .
برای همين فوری کلتش را کشيد و به گرگ ماده شليک کرد .
گرگ فاسق گفت : مرد حسابی چی کار کردی تو ؟ تو که اونو کشتی !
گرگ نر گفت : پس می خواستی خودمو بکشم ؟!
گرگ فاسق گفت : پس یه گلوله هم به من شلیک کن !
گرگ نر گفت : تموم شد ؛ همین یه دونه بود !

پيام‌هاى ديگران

دوشنبه، 5 خرداد، 1382

مازوخيسم

گرگ نر گفت : الهی من به قربون اون ناخونای ماهت برم !
گرگ ماده گفت : وا نگو مورمورم می شه !
صبح روز بعد پليس جنايی جسد قطعه قطعه شده ی گرگ نر را پيدا کرده بود که لب خند می زد و با چشمانی باز به جای دوري توی سقف چشم دوخته بود .

پيام‌هاى ديگران

یکشنبه، 4 خرداد، 1382

بدر كامل

دو تا گرگ توى پارك اين طورى وعده گذاشته بودند : بدر كامل... بدر كامل كه شد ... !
شب چهاردهم گرگ نر رفت روى يك بلندى و ، بلنـــد ، رو به ماه زوزه كشيد .
اما نتوانست از ميان آن همه عوووهاى كشيده صداى گرگ ماده را تشخيص دهد .
فردا صبح كه گرگ ماده به در خانه شان رفته بود ديده بود گرگ نر اسباب اثاثيه اش را برده ، با صاحب خانه تصفيه حساب كرده و به جاى نامعلومى فرار كرده است.

پيام‌هاى ديگران

Link #1

Link #2


امکانات

لوگوي وبلاگ شما

 

حضور و غياب:


وبلاگ دوستان

   

  RSS 2.0